تبليغاتX
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

رزم آور نور همواره به عُرف پایبند نیست...

شاید برقصد در راه رفتن بر سر کار، شاید خیره شود به دیدگان یک بیگانه

شاید از عشق بگوید در نخستین دیدار

شاید به دفاع از باوری برخیزد که نابخردانه می نماید

رزم آوران نور چنین روزهایی را بر خود روا می دارند.

نمی هراسد از اشک ریختن بر دردهای کهنه

نیز نمی ترسد از شادی بر یافته های تازه

اگر لحظه ی مناسب را تشخیص دهد، همه چیز را کنار می گذارد

و سوی ماجرای رؤیایی خویش راه می افتد.

آنگاه که احساس کند به حریم پایداری خویش رسیده است

میدان نبرد را ترک می گوید و از جنون نامنتظره ی خویش احساس گناه نمی کند.

رزم آور نور روزگار خویش را برای عرضه ی نقشی که دیگران برایش برگزیده اند،

هدر نمی دهد !

 راهنمای رزم آور نور/ پائولوکوئلیو

+ نوشته شده در  15 May 2012ساعت   توسط مارال  | 

 این روزها قلب هایی می بینم از جنس سنگ

و سنگ هایی که صیقل می یابند و قلب می شوند!

و امان از دلی که تصمیم می گیرد سنگ شود

می رود سنگ می شود و در گوشه ای کنار سنگ ها می نشیند

اما ...

باز هم عاشق یک سنگ می شود!

+ نوشته شده در  30 Apr 2012ساعت   توسط مارال  | 

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطف ها میکنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو

که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

همتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس

که درازست ره مقصد و من نوسفرم

ای نسیم سحری بندگی من برسان

گو فراموش مکن وقت دعای سحرم

خرم آن روز کزین مرحله بربندم بار

وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل

دیده دریا کنم از اشک و درو غوطه خورم...

با آرزوی داشتن سالی نکو همراه با تحولات مثبت برای همگان

 

+ نوشته شده در  22 Mar 2012ساعت   توسط مارال  | 

اینجا کسی هست که چشمان مرا به آسمان خیره ساخته است

و شب را برایم معنا می کند

نشان می دهد به من

که خورشیدم از کجا طلوع می کند

ستاره های من در کجای آسمانند

و راز نیمه ی پنهان ماه چیست...

و دلم را می برد به افق های دور

آنجا که نزدیک ها هم خیلی دورند

و شگفتی ها بسیار

و من به آن جِرم های نورانی لمس ناشدنی در آن بیکرانه ی عظیم

می نگرم که در سکوتی ژرف

حرفهای بسیار برای گفتن دارند...

اینجا کسی هست که برق چشمانش مرا به آسمان پیوند می دهد

و نوید می دهد که در جهان جایی هست برای رها شدن

و دور شدن از بد آهنگی های زمانه...

حالا تمام وجودم به آسمان گره خورده است

و روزهای در پیش رو

در سفری دیگر

در میان اشتیاق برای رفتن

و دور شدن از تکرارهای مکرر

دلم را در پیش آن آسمان به امانت گذاشته ام!

+ نوشته شده در  16 Mar 2012ساعت   توسط مارال  | 

در این زمانه که زمین اندیشه ها را شخم می زنند

تا بذر کج فهمی بکارند

وقتی آسمان به باریدن و شستن ناپاکی ها محکوم می شود

پرنده ها از این دیار کوچ می کنند

تا پرواز را در جای دیگری تجربه کنند

وقتی جنگل ها از سر بی اعتنایی به سبزی و حیاتشان در این دیار

خود را به آتش می کشند

در این روزگار که بال کبوتران را با تیرهای خشم زخمی می کنند

هنگامی که نواهای خوش زندگی خاموش می شوند

و فریادهای خشونت و مرگ طنین انداز می شود

وقتی دروغگویان و فریبکاران چهر ه ی حق به جانب می گیرند

و هر که را که با دروغ و نیرنگبازی هایشان همراه نیست

به کناری می نهند و مُهرهای رنگارنگ بر او می زنند

در این زمانه که دین و مذهب، وسیله ای برای رسیدن به قدرت می شود

و مدعیان دروغین دینداری

با سیاست های قرون وُسطایی

همه را به اتهام بی دینی گردن می زنند

در این سیاهی شب ظلمانی

آیا امیدی برای رسیدن به روشنایی، راستی، صداقت

و عشق هست؟

آیا امیدی هست؟

+ نوشته شده در  24 Jan 2012ساعت   توسط مارال  | 

 

تولد ونوس/ اثر بوتیچلی

یک نگاه، یک دنیا معنی

+ نوشته شده در  10 Nov 2011ساعت   توسط مارال  | 

بهترین پیغامی که این روزها دریافت کردم :

در میان آنانی که می دوند برای زنده ماندن

تو آهسته قدم بردار برای زندگی کردن !

+ نوشته شده در  18 Oct 2011ساعت   توسط مارال  | 

امروز نگاهم به برگهاست

و هر روز در راه بازگشت به خانه

بعد از یک روز کار خسته کننده

تنها دلخوشم به یک صدا

آن هم خش خش برگهایی

که زیر پاهایم خرد می شوند

و مرا از همه ی چیزهای ملال آور این روزها فارغ می کنند!

از دور برای همه دست تکان می دهم

به علامت اینکه خوبم، ملالی نیست

اما ...

خودم خوب می دانم که ملالی هست!

+ نوشته شده در  5 Oct 2011ساعت   توسط مارال  | 

دو جاده در جنگلی از هم جدا می شدند و من...

من جاده ای را که کم گذر بود، برگزیدم

و تمام تفاوت ها ناشی از این انتخاب بود !

                    ( رابرت فراست ) 

                                                        

+ نوشته شده در  10 Aug 2011ساعت   توسط مارال  | 

من با نگاه غریبانه ای به خانه ام

بازگشته ام

این بار اما با ترسی غریب

از نگاه های بیگانه در اطرافم

من همانند کسی هستم

که می ترسد وارد خانه ی خودش شود

شبانه از درب مخفی خانه اش

به درون می آید

نگاهی به همه چیز می اندازد

خاطراتی را مرور می کند

و پاورچین پاورچین خارج می شود

تا کسی متوجه حضورش نشود

حالا من این را می خواهم

که به خانه ام برگردم

دمی بیاسایم

بی هیچ دلهره ای

و راحت و فارغ از هر چیزی

بنویسم از دغدغه هایم

بی آنکه قضاوتم کنند

و بی آنکه بخواهند مرا بفهمند

من می خواهم تنها باشم

در این خانه ی مجازی

و از هیاهوها و حواشی این دنیا

به دور باشم...

خدایا در امانم دار !

 

+ نوشته شده در  3 Aug 2011ساعت   توسط مارال  |